شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 54

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

فعلى خود كرده و توقّع كرده است كه كارى بهتر براى او بينديشد ؛ و در نامه‌اى كه بعد از ان مىآيد و بشخصى ديگر نوشته شده است مىگويد ( 64 ب و ما بعد ) : قدرى شراب كه فرستاده بود رسانيدند ، موقعى بغايت خوب يافت ، و كدام انعام آن حضرت را نه اين مزيّت حاصل باشد ؟ امّا چون خادم ( طلب شراب ) كرده بود و از درد وصاف و ممزوج و صرف آن نشان نيافته و ، ناگاه بر چنان گنج روان ظفر يافت و مثل آن خواسته‌اى ناخواسته بدست آورد اشتها صادق‌تر از اوقات معهود شده بود و رغبت زيادت از ايّام معتاد گشته ، افراطى بيشتر ميرفت بل إدمانى كلّى اتّفاق مىافتاد ، و از اطراف معارف رسل جمع شده بود و مشاهير قصّاد گرد آمده مهمّات ايشان مهمل مىماند و مصالحى كه از آن جمله بخادم تعلّق داشت مختلّ گشت ، جواب هر يك مىبايست نبشت و كار هر جانب ساخته گردانيد و آن جماعت را مجال انتظار نمانده بود ، تعجيل مىنمودند و تشنيع مىزدند ، خداوندان و پادشاهان مىفرمودند كه روزى چند دست باز كشد ميل طبيعت رخصت اعراض نمىداد ، خداوند عالم بذات مبارك خود با كوكبه‌اى از بندگان خاصّ عنان جهان‌گشائى بر در خيمه باز كشيد و فرمود تا از آنچه باقى بود مشك مشك « 20 » مىآوردند و بر خاك تيره مىريخت ، و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا ، آخر غلواى زحمت آن چند روز نيز فرو نشست و سورت تصديع تشنيع آن قوم كه كشت ( ؟ شكست ؟ ) . . . توقّع مىدارد كه اگر خداوند پيش از مراجعت با حضرت جلّت معتمدى خواهد فرستاد يا از آن جانب آشنائى عزم اين طرف كرد يك دو خروار ديگر فرستد چنان كه بيك منزلى رسد ، خبر دهند تا بدرقه‌اى فرستاده آيد و بشب نقل كرده شود . در نامه‌اى مىگويد : يا ليت بجاى نباهت ذكر اين منصب خمول گوشهء زاويهء نظاميّهء خوارزم باقى بودى ( 117 آ ) . از برادران خويش ابو بكر و عمر ، و خويشان و

--> ( 20 ) خيك شراب را به زبان عربى زكرة بضم زاى مىگويند .